ابن أبي الحديد ( مترجم وحاشيه : محمود مهدوى دامغانى )
31
جلوه تاريخ درشرح نهج البلاغه ( فارسى )
زياد فرياد مى كشيد و مى گفت : به به ، چه دادگرى و عدالتى سرانجام عباد بن اخضر با خوارج مبرد گويد : عباد بن اخضر ، قاتل ابو بلال مرداس بن اديه كه داستان او را قبلا آورديم ، پس از كشتن مرداس همواره در شهر [ كوفه ] مورد ستايش و مشهور بود كه چنان كارى انجام داده است ، تا آنكه گروهى از خوارج با يكديگر رايزنى كردند و تصميم گرفتند او را بكشند . و برخى از ايشان برخى ديگر را در مورد آن كار سرزنش مى كردند . سرانجام روز جمعهيى بر سر راه او نشستند و كمين كردند و همين كه او سوار بر استر خود آمد و پسرش هم پشت سرش سوار بود ، يكى از خوارج ، مقابل او ايستاد و گفت : مسألهيى دارم و مى خواهم از تو بپرسم . گفت : بپرس . آن مرد گفت : اگر مردى مرد ديگرى را به ناحق بكشد و قاتل در نظر حاكم و سلطان داراى جاه و قدر و منزلتى باشد و حاكم بدان سبب به جرم و گناه او توجه نكند و حكم خدا را در مورد او انجام ندهد آيا صاحب خون و ولى مقتول اگر بر قاتل دست يابد حق دارد او را بكشد گفت : نه ، بهتر اين است كه شكايت به حاكم برد . گفت : سلطان به سبب جاه و بزرگى مقام قاتل بر خلاف او رفتار نمى كند . گفت : مى ترسم كه اگر آن شخص قاتل را بكشد سلطان هم او را بكشد . مرد خارجى گفت : ترس از سلطان را رها كن و بگو ببينم آيا در اين باره ميان او و خداوند گناه و جرمى خواهد بود گفت : نه . در اين هنگام آن مرد و يارانش شعار خوارج را بر زبان آوردند و سپس با شمشيرهاى خود بر او حمله كردند . عباد توانست پسر خود را كنارى پرت كند و او گريخت و مردم بانگ برداشتند : عباد كشته شد ، پس جمع شدند و دهانه راهها و كوچهها را بستند . محل كشته شدن عباد در كوچه بنى مازن نزديك مسجد بنى كليب بن يربوع بود . در اين هنگام معبد بن اخضر برادر عباد - كه در واقع نام پدرش علقمه بود و او را پسر اخضر مى گفتند و اخضر شوهر مادر معبد بود - با گروهى از بنى مازن آمد . آنان بر مردم بانگ زدند : ما را با خون و انتقام خودمان آزاد بگذاريد . مردم خود را كنار كشيدند . مازنى ها پيش آمدند و با خوارج جنگ كردند و تمام آنان را كشتند هيچكس از ايشان جز عبيدة بن هلال نتوانست بگريزد و فقط او توانست ديوار يكى از خانههاى